سلنا فرشته آسمانی
 
ماه خونه ی ما سلنا کوچولو


 

 



وقتی بعد از 9 ماه انتظار پاهای کوچکت به زمین خدا رسید و در جدا شدن از بهشت خدا گریه ی بلندی سر دادی نمیدانستی که با اولین گریه ات دنیا به من میخندد و نام زیبای مادر بر من نهاده میشود

 

 ادرس پیج سلنا در اینستاگرام           selena_namadi


نوشته شده در تاريخ جمعه 3 مهر 1394 توسط مامان الهام

 

 

این گربه رو تو پارک دیدیم که اسمش پشمک بود (برخلاف من که به شدت از گربه ها میترسم تا اینجا که خدا رو شکر شما از گربه ها نمیترسی)

ادامه دارد . . .


نوشته شده در تاريخ جمعه 5 شهريور 1395 توسط مامان الهام

     

میز تولد دخترم

کوکی های مامان پز

شام تولد سلنا جون

کادوی تولد سلنا جون

عکس های پشت صحنه ی آتلیه

چند روز قبل از تولد که با خاله پریسا داشتیم کوکی ها رو درست میکردیم(کوکی ها قبل از رفتن به فر)

 


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 تير 1395 توسط مامان الهام

من نه بهشت میخواهم و نه آسمان و نه زمین

بهشت من و زندگیم نفس های آرام کودکی توست که در آغوشم رویای پروانه ی آرزوهایت را میبینی

من مادرم همانی که خالقم ذره ای از عظمتش را به من بخشید تا تجربه کنم حس بزرگی و لامتناهی بودنش را

من هیچ نمیخواهم هیج . . . هیچ روزی به من تعلق ندارد,همه ی روزها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه های من تویی و من دست کودکیت را میگیرم تا به فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است بر تو و هیچ منتی از من بر تو وارد نیست که من با اختیار و عشق تو را به این دنیای پرآشوب فرا خوانده ام

بهترین اتفاق زندگیم تولدت مبارک


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 خرداد 1395 توسط مامان الهام

کوچولوی خوشگل مامان امسال اولین سالیه که روز معلم برای مربی هات کادو میبری 

سلنا به همراه مربی و کمک مربی مهربونش خانم صادقی یا به قول شما خانم مربی و خانم صوفی یا به قول شما خاله صوفی

کادوهای  خانم مربی و  خانم کمک مربی 

 


نوشته شده در تاريخ 12 ارديبهشت 1395 توسط مامان الهام

یادگرفتن honey

 در حال درست کردن کاردستی sheep(البته قبل کاردستی هم sheep عروسکی بهتون نشون داده شد و باهاش بازی کردین)

و همین طور حین درست کردن این کاردستی علاوه بر sheep لغت cotton(پنبه)رو هم یاد گرفتی

یاد گرفتنbubble و جملات مربوظ به ان مثلmake bubble و... و همین طور تمرین بیشتر برای up و down و big وsmall با حرکات حباب ها به طرف بالا و پایین

یادگرفتن اعضای صورت

قسمت بینی بادکنک هستش که خاله صوفی بادکنک رو باد میکردن تا بزرگ بشه برای یاد گرفتن big

در حال درست کردن کاردستی house

یاد گرفتن crow

کاردستی مربوط به foot و toes

کاردستی bird 

در حال یاد گرفتن toothbrushو brush your teeth

کاردستی مربوط به brush your teeth

پازل اعضای صورت 

کاردستی مربوط به  butterfly

در حال درست کردن کاردستی مربوط به car


نوشته شده در تاريخ جمعه 10 ارديبهشت 1395 توسط مامان الهام

یادت باشد که دنیا با تو آغاز میشود

روز با تو و خورشید از تو گرما میگیرد

نسیم با بوی خوش تو جاری میشود

و بهار برای تو خود را می آراید

یادت باشد که شب بی نگاه تو دلش میگیرد

وقتی نگاه میکنی چشمی هست که تو را مینگرد

باور کن نگاه زیبایت و زیبایی نگاهت را

و دنیا را با نگاهت زیباتر کن

نفس مامان 35 ماهگیت مبارک

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 3 ارديبهشت 1395 توسط مامان الهام

باید دختر باشی تا بفهمی بالاترین نقطه ی زمین شانه های پدر است

باید دختر باشی تا بدانی وقتی شاهزاده ات را هم پیدا کنی پدر همیشه پادشاهت خواهد ماند

باید دختر باشی تا بفهمی پدر تنها مردی است که دوست داشتنش بی دلیل است

باید دختر باشی تا بدانی آرامشی که در آغوش پدر هست هیج جای دیگر نیست

باید دختر باشی تا بفهمی صدای خنده ی پدر حتی غم ها را هم میخنداند

و باید دختر باشی تا بدانی بدون پدر دنیا چقدر بی رنگ است

پدر فداکارم, همسر مهربانم روزتان مبارک

وقتی برایت مینویسم حس و حالی دارم عجیب

ولی انگار تمام نوشته هایم رنگ و بوی یکسانی دارند

تقصیر من نیست عزیز دلم . . .

تمام من از مادر بودن فقط تویی . . .

هر بار که میخواهم برایت بنویسم عشقم را میگذارم وسط

چند قدمی از آن دور میشوم

دست به کمر زده موشکافانه نگاهش میکنم . . .

هربار از زاویه ای نگاهش میکنم

هربار با کلماتی توصیفش میکنم

ولی حق بده که تمام نوشته هایم رنگ و بوی یکسانی داشته باشند

رنگ و بوی تو . . .

رنگ و بوی تو گل بهشتی

که خدا برای تکمیل خوشبختیمان در باغچه ی کوچک زندگیمان کاشته . . .

گل زیبایم تولدت به تاریخ قمری مبارک


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 توسط مامان الهام

دختر خوشگلم امشال سال تحویل ساعت 8 صبح بود و شما خوابیده بودین انقدر ناز خوابیده بودین که دلم نیومد بیدارت کنم 

عشق مامان لحظه ی سال تحویل

پرنسس ما دو ساعت بعد سال تحویل(اماده شدیم بریم خونه ی بابابزرگا)

 

 

سفره ی هفت سین خونه ی بابا جون 

 

خونه ی بابابزرگ(شما و مبین جون نوه ی عمه ی بابایی)

روز سوم عید که داریم با باباجون و دایی نیما نهار میریم رستوران

عکس های سفر به ارومیه

عکس های روز چهارشنبه سوری خونه ی بابا جون

 


نوشته شده در تاريخ 15 فروردين 1395 توسط مامان الهام

دلم ضعف میرود برای دنیای مادری

دنیایی که متعلق به خودت نیستی

همه جا حضور کسی را احساس میکنی که آنقدر بی پناه است که آغوش تو آرام اش میکند 

آنقدر کوچک است که دست های تو هدایتش میکند

آنقدر ضعیف است که شیره ی جان تو پرورش اش میدهد

مادری را دوست دارم . . .

چون به بودنم معنا میدهد

چون ارزشم را به رخم میکشد

و یادم میدهد هزار بار بگویم جانم و باز هم کم هست برای شنیدن کلمه ی مادر از امانت خدایم

مادری را دوست دارم . . .

هرچند در آینه خودم را نمیبینم

آن زن خسته و کم خواب در قاب آینه را تنها وقتی میشناسم که دست های فرشته ای به گردنم گره میخورد

و با خنده از من میخواهد که عکسی دو نفره بگیریم

و آن وقت هست که من زیبا میشوم و زیباترین ژست دو نفره را در قاب آینه حک میکنم

مادریم را خیلی دوست دارم . . .


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 فروردين 1395 توسط مامان الهام

دختر عزیزتر از جانم

کوچک رویایی من

دنیا اگر خودش را بکشد نمیتواند به عشق من به تو شک بکند

تمام بودنت را حس میکنم . . . حاجتی به استخاره نیست

عشق ما . . . عشق من به تو . . . عشق تو به من

یک پدیده است . . . یک حقیقت بی نیاز از استخاره و گمان

صدای قلب تو صدای زندگیست

زیبای من 34 ماهگیت مبارک

 

عشق کوچولوی مامان این ماه باز قرار وبلاگی داشتیم که حسابی به شما خوش گذشت(شما و آنیسا جون در رستوران توسکا)

بعد رستوران رفتیم پارک(شما و آنیسا جون و سویل جون)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 فروردين 1395 توسط مامان الهام

دخترم دعا میکنم که هیچ گاه چشم های زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم

دعا میکنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

دعا میکنم دستانت همیشه از حرارت عشق گرم باشند

من برایت دعا میکنم که گل های وجود نازنینت هیچ گاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا میکنم

که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا میکنم که هیچ گاه غروب نکند

بهار زندگیم سال نو رو پیشاپیش تبریک میگم


نوشته شده در تاريخ شنبه 29 اسفند 1394 توسط مامان الهام

 

من یکی رو دارم

حتی اگه هر روز هم باهاش حرف بزنم بی قرار صداشم

یکیو دارم شده همه ی هستی ام

وجودم 

عمرم

دار و ندارم

یکی که بهم فهموند میتونم عاشق شم

یکی یدونه ی مامان 33 ماهگیت مبارک

 

این عکس مربوط به روز ولنتاین هستش

عکس های قرار با دوست های وبلاگیمون در ایل گلی

شما و آنیسا جون

اینم یه روز دیگه که باز قرار وبلاگی داشتیم

اینجا با خاله آذین و نیلای جون رفته بودیم نمایش عروسکی که خیلی به شما دو تا کوچولو خوش گذشت (واقعا جای خاله ندا و محیا جونم خالی بود که نتونسته بودن بیان)

این دو تا عکس هم مربوط به سفر دو روزه مون به سرعین بود 

دخترم میخواد خودش غذا انتخاب کنه 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 اسفند 1394 توسط مامان الهام

1000 روزه که ستاره ی زندگیمون شدی

1000 روزه که هر شب به تو نگاه میکنیم و چشمامونو میبندیم

1000 روزه که به محض بیدار شدنمون تو بودی جلوی چشمامون

1000 روزه که عاشقی کردیم باهات

1000 روزه که بوسیدیمت ...بوییدیمت ...مدهوشت شدیم

نفس مامان و بابا 1000 روزگیت مبارک

 

جشن هزار روزگی سلنای عزیزمان در رستوران بامبو 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 بهمن 1394 توسط مامان الهام

سلنای عزیزم یگانه دخترم

چه زیباست تماشای بزرگ شدنت

32 ماه کامل آمد و رفت و تو هر روز درخشنده تر از قبل بر من میتابی

32 ماهگیت را عاشقم

نفسم 32 ماهگیت مبارک

پدر و دختری چه ستی کردن فدای هردوتون بشم عشقای من

عکسای تولد دایی نیما

داداش مهربونم انشاالله همیشه شاد و سلامت باشی

شهر بازی لاله پارک

اینجا هم با خاله پریسا رفته بودیم بیرون و این عکس قشنگ رو خاله پریسا از شما گرفتن


نوشته شده در تاريخ شنبه 3 بهمن 1394 توسط مامان الهام

از چند وقت پیش دنبال کارگاه دوزبانه ی مادر و کودک میگشتم و حتی به سازمان بهزیستی هم مراجعه کردم ولی متاسفانه کارگاه دو زبانه تو تبریز نبود یه روز خاله ندا بهم زنگ زد و گفت یکی از دوستاش کارگاه دوزبانه برای اولین بار تو تبریز باز کرده و منم از خدا خواسته شماره کارگاه رو گرفتم و زنگ زدم  بهشون و چند روز بعد برای ثبت نام رفتم و دیدم موسس کارگاه با پسرش که حدود سه سالشه انگلیسی حرف میزنه و اونم قشنگ جوابشو میده خیلی تعجب کردم و گفتم اخه مگه میشه تو این سن به این قشنگی انگلیسی صحبت کرد گفتن که اینجا زبان  انگلیسی رو به شیوه ی زبان مادری یاد میدن دقیقا همون طور که ترکی یا فارسی رو بچه ها تو خونه یاد میگیرن انگلیسی رو هم به همون ترتیب یاد میدیم و این جوری شد که من و دخملیم هفته ای سه جلسه و هر جلسه 1/5 ساعت میریم کارگاه دو زبانه البته اینم بگم که هدف من از ثبت نام تو این کارگاه فقط یاد گرفتن زبان نبود بلکه دلم میخواست با چند تا بچه ی هم سن خودت تو یه محیط قرار بگیری و تعامل اجتماعی رو یاد بگیری همین طور از وابستگیت به من کم شه و چون تو مهد کودک امکان این که من کنارت باشم نیست پس اینجا علاوه بر یادگیری زبان بهترین گزینه هم هست برای اینکه کنار بچه های همسنت باشی و در عین حال منم کنارت باشم

حالا از کلاسات بگم:

موزیک ویدیو میزارن و باهم شعر و آواز به زبان انگلیسی میخونیم باهم بازی و ورزش میکنیم

اینجا برای یاد گرفتن انگلیسی توپ به هرکدومتون یک توپ دادن بعد خانم مربی ها(سه تا خانم مربی داری)مینشستن جلوی هر بچه و باهاش توپ بازی میکردن برای یاد گرفتن انگلیسی توپ و جملاتی مانند انگلیسی پرتاپ کردن توپ و گرفتن توپ و غلت دادن توپ و شوت کردن توپ و...(خیلی برام جالب بود که بدون هیچ مشکلی همه ی این جملات و کلمات رو به زبان انگلیسی با چند بار تکرار حین بازی یاد گرفتی و کاملا هم تو ذهنت مونده واز وقتی کارگاه میری کلماتی که انگلیسیشون رو یاد گرفتی به جای فارسی یا ترکیشون انگلیسیشون رو به کار میبری)و بعد همه ی بچه ها و مامانا و خانم های مربی کلی توپ بازی کردیم و حین بازی هم بازی هایی که با توپ انجام میدادیم رو انگلیسیشون رو تکرار میکردیم

یاد گرفتن banana و جملاتی مانند پوست کندن موز_تکه تکه کردن موز و خوردن موز به انگلیسی که برای یاد گرفتن هرکدوم از این جملات همون کارها رو با موز انجام میدادیم

یاد گرفتن انگلیسی مربع و دایره

کاردستی های مربوط به square و circle

برای اولین بار یاد گرفتی که چطوری قیچی رو تو دستات بگیری و با قیچی کاغذ رو ببری

برای یاد گرفتن مفهوم هرچه بهتر circle خانم مربی ها و بچه ها و همین وطور مادرها با گرفتن دستای هم یه دایره تشکیل دادیم و شعر انگلیسی مربوط به دایره رو تو کلاس پخش کردن

البته بعدها با کمک این دایره مفاهیم انگلیسی بالا و پایین و بزرگ و کوچیک رو یاد گرفتی

عاشق شعرmake a circle هستی و مدام تو خونه با گرفتن دستای هم دایره رو تشکیل میدیم و شعرشو به زبان انگلیسی میخونیم و ماشاالله شما هم شعرشو حفظ کردی و با من میخونی

اینجا هم اونایی که دایره ای شکل بودن رو رنگ امیزی میکردی

کاردستی های مربوط به دایره و مربع(اول داخل شکل ها رو رنگ آمیزی میکردی و بعضی شکل ها که به صورت نقطه چین بودن رو بهم وصل میکردی و بعد به کمک من یا خانم مربی میبریدیشون )

برای یاد گرفتن train قطار بازی میکردی و حین قطار بازی مفاهیمی مانند سوار شدن به قطار و پیاده شدن  از قطار رو هم یاد گرفتی

کاردستی مربوط به train

یاد گرفتن پاپ کورن

یاد گرفتن ballon و جملاتی مانند فوت کردن بادکنک به انگلیسی

یاد گرفتن up و down برای یاد گرفتن بالا بادکنک ها رو بالا میگرفتیم و یاد گرفتن پایین بادکنک ها رو پایین نگه میداشتیم(البته اینم بگم که موزیک ویدیو هرکدوم از این کارها هم بعد از یاد گرفتن کاملشون تو کلاس پخش میشد و حین پخش موزیک ویدیو هم بازی میکردیم)

یاد گرفتن star

کاردستی مربوط به ستاره

یاد گرفتن fish و جملات انگلیسی مانند ماهی گرفتن(افزایش قدرت تمرکز و برداشتن اشیا)

کاردستی مربوط به ماهی(البته این کاغذ سالم بود ها توسط دخمل من اینجوری شدهخندونک)

قبل این کاردستی انگلیسی دهان و چانه رو یاد گرفتی و بعد کاردستی مربوط به دهان و چانه که به شکل پازل بود رو انجام دادیم(تقریبا بیشتر اعضای بدنتو به انگلیسی یاد گرفتی و برای هرکدوم هم کاردستی به این شکل درست کردیم که من اینجا فقط از کاردستی دهان و چانه عکس گذاشتم)

کاردستی مربوط به شکل های باز و شکل های بسته

اینجا هم خانم مربی ها به انگلیسی ازتون مثلا میپرسن ماهی رو نشون بده و شما از روی فلش کارت ها نشون میدین

کلی دوست پیدا کردی(یه سی دی محتوی شعرهای انگلیسی هم دادن که تو خونه برات بازشون میکنم و تو هم خیلی خوشت میاد چون شعرها خیلی شاد هستن و هزار ماشاالله از روی سی دی ها بدون اینکه من بهت یاد بدم به طور کامل حروف الفبای انگلیسی رو یاد گرفتی و از a تا z رو به طور کامل میگی افرین دختر باهوشم و همین طور باز از روی سی دی از یک تا ده رو به انگلیسی بدون اینکه من یادت بدم یاد گرفتی و میشمری)

و البته بگم که خیلی بیشتر از اینهایی که عکسشون رو گذاشتم یاد گرفتی ولی من نتونستم از همه ی مراحل عکس بندازم و عکس چند تا رو گذاشتم

این عکس هم برام جالب بود و دوست داشتم  تو وبت بزارم از چند روز قبل شروع کارگاه کتاب می می نی قسمتی که در مورد رفتن به مهد کودک بود رو گرفتم و هر روز برات میخوندم و برات در مورد محیط مهد توضیح میدادم تا کم کم آماده بشی اون روز هم بعد اینکه لباستا پوشوندم و گفتم میخواییم بریم کارگاه مادر و کودک یا به قول شما مهد رفتی ساکتو برداشتی و یه کیسه ی بزرگ هم برداشتی و کلی توشون اسباب بازی ریختی و گفتی میخوام اینا رو هم ببرم مهد و بردی گذاشتیشون جلوی در تا یه وقت یادمون نرهخندونک

ترم اولت رو که تاریخ 7 مهر شروع شده بود با موفقیت پشت سر گذاشتی والان که دارم این مطالب رو تو وبلاگت میزارم جلسه ی چهارم ترم دوم هستی انشاالله پایان هر ترم میام و از پیشرفت ها و کلاسات میگم.

دوست دارم نفسممحبت


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 دی 1394 توسط مامان الهام
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com
  کد حرکت متن به دنبال موس

کد حرکت متن دنبال موس t; background-attachment: fixed;}Backgrounds

Baby Backgrounds
کد بالابر صفحه

ابزار هدایت به بالای صفحه