پرنسس سلنا

ماه خونه ی ما سلنا کوچولو

وقتی برای اولین سال روز مادرخودم مادرم

مادر که میشوی نمیدانی از کجا،کی،چطور این همه تغییر،این همه صبر،این همه عشق پیدا میشود مادر که میشوی همه چیز به یکباره خودش را تمام قد به تو نشان میدهد و تو دیگر خود قبل نیستی مادر که میشوی مهربان تر میشوی دلت حتی برای مورچه های کنار دیوار هم می لرزد مبادا پا رویشان بگذاری،مبادا مادری منتظرشان باشد مادر که میشوی باید آغوشت همیشه گشوده باشد حتی زمانی که خودت ناراحتی,خسته ای,درد داری  و حتی زمانی که خودت نیازمند آغوش پر مهر مادرت هستی مادر که میشوی بی خیال تر میشوی بگذار دخترت کتابت را پاره کند،بگذار روی دیوار خط بکشد،بگذار تمام دستمال کاغذی ها را یکی یکی از جعبه بکشد بیرون،بگذار خوش باشد،خنده هایش را عشق اس...
31 فروردين 1393

باور کنم؟

باور کنم که به این سرعت بزرگ شده ای؟ باور کنم که دیگر نوزاد نرم و نازک دیروزها نیستی؟ باور کنم دندان های کوچک شیری ات را؟همان ها که تا دیروز زیر لثه ی صورتی رنگت پنهان بود وقتی برای اولین بار روی پاهایت ایستادی به من نشان دادی که بزرگ شده ای نشانم دادی که گذر زمان سرعتش از پلک برهم زدن هردویمان سریعتر است مگر نه اینکه من دلم میخواهد تو بزرگ شوی،بالنده شوی،تمام آرزوهایم را رنگ آمیزی کنی،مدرسه رفتنت را عشق کنم،دویدنت را،دانشگاه رفتن و عروس شدنت را و ... پس چه میشود که گاهی این طور حسرت زده التماس ثانیه هایی میکنم که مدام غیب میشوند؟ شاید فرداها قشنگ تر از امروزهایمان شوند شاید روزهای پی...
21 فروردين 1393

روزانه های دخترم

فندق کوچولوی من الان که دارم برات مینویسم شما 10ماه و 9 روزه هستی صاحب 6 تا مرواریدخوشگلی که باهاشون قشنگ مامانی رو گاز میگیری،چند وقتی هست که بای بای کردن رو یاد گرفتی فقط گاهی به جای اینکه دستای کوچولوتو به چپ و راست تکون بدی دستاتو بالا پایین تکون میدی اینم یه جور مدل بای بای کردنه. عاشق توپ بازی هستی و هر وقت توپ رو به طرف ما قل میدی من و بابایی تشویقت میکنیم و بهت آفرین میگیم شما هم تازگیا از ما یاد گرفتی و بعد از اینکه توپ رو به طرف ما قل میدی خودت برای خودت دست میزنی دیگه اینکه عروسک های آهن ربای روی یخچال رو هم خیلی دوست داری و همین طور عاشق چراغی هر جا یه چراغ روشن میبینی انگشت اشارتو به طرف چراغ میگیری و میگی جیز،دالی بازی ...
18 فروردين 1393

بهارم بهارت مبارک

امسال اولین عید دخمل خوشگل من بود سال تحویل ساعت 20:27:7 روز پنجشنبه بود که عروسک من لحظه ی سال تحویل تو خواب ناز بود من خیلی تلاش کردم که یکی دوساعت مونده به سال تحویل شما رو بخوابونم ولی متاسفانه شما نخوابیدی و درست 5 دقیقه مونده به ساعت 8 خوابت برد من و بابایی هم که دلمون نیومد شما از سفره ی هفت سین دور باشی جای شما رو درست بغل میز هفت سین انداختیم و لحظه ی سال تحویل دستای کوچولوتو گرفتیم تو دستامون و بعد سال تحویل شما رو بوسیدیم و عیدو بهت تبریک گفتیم ولی شما همچنان تو خواب بودی بعد سال تحویل هم که آماده شدیم و برای عید دیدنی رفتیم خونه ی دوتا بابا بزرگا.   سلنا کوچولو دو ساعت قبل سال تحویل   ...
1 فروردين 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنسس سلنا می باشد