پرنسس سلنا

ماه خونه ی ما سلنا کوچولو

روزانه های دخترم

نفسم الان که دارم برات مینویسم 1 سال و 2 ماه و 23 روزه هستی این روزها اصلا نمیذاری ازت عکس بگیرم به همین خاطر زیاد عکس جدید ندارم که بذارم ولی عوضش این روزها تا دلت بخواد برامون دلبری میکنی این روزها واقعا بزرگ شدنت رو احساس میکنم خیلی دختر فهمیده ای شدی گاهی بهم کمک میکنی وقتی میخواییم شام بخوریم وسایل ها رو ازم میگیری و میاری میدی به بابایی تا بابایی میز رو بچینه,چند روز قبل بابایی رو زمین دراز کشیده بود و زیر سرش هم بالش نداشت دیدم رفتی یکی از بالش هامون رو برداشتی و آوردی گذاشتی پیش بابایی دیگه جونم برات بگه حسابی شیطون شدی و مدام در حال بالا رفتن از مبل یا تخت خوابه مایی,دیگه هیچی تو خونه از دست شما در امان نیست و تا حالا کلی وسیل...
26 مرداد 1393
1482 14 24 ادامه مطلب

اولین کوتاهی موی سر

امروز برای اولین بار که شما 1 سال و 2 ماه و 9 روزه هستی موی سر شما رو کوتاه کردیم دیروز زنگ زدم آرایشگاه و برای امروز وقت گرفتم . امروز من و شما و بابایی باهم رفتیم آرایشگاه چون کمی زودتر از وقت تعیین شده رسیدیم به همین خاطر رفتیم طبقه ی بالای آرایشگاه که اتاق بازی هست در انتظار نشستیم تا وقتمون برسه و شما هم اونجا کلی بازی کردی. تا اینجای کار حسابی به سلنا جونم خوش گذشت ولی وقتی نوبت رسید به اصلاح مو گریه کردی اساسی تو این ماشین ها ننشستی و آقای آرایشگر مجبور شد تو بغل بابایی موهاتو خیس کنه و شونه بکشه نشستی بغل بابایی و آقای آرایشگر مشغول کوتاه کردن موهای شما شد بالاخر...
12 مرداد 1393
4103 21 41 ادامه مطلب

عکس های 14 ماهگی سلنا

به یاد دوران نی نی کوچولوییم نشستم تو گهواره ام اولین دوم اسبی بستن دخملیم(از نمای جلو) از نمای پشت سر نفس مامان در حال رانندگی ،اول آینه رو تنظیم کنم بذار صدای ضبط رو هم بلند کنم حالا یه بار دیگه هم آینه رو نگاه کنم و بعد حرکت اینجا هم داشتی پوشک هاتو برمیداشتی عزیزم اینا واست سنگینه عاشق گوشی موبایلی اینجا هم برای اولین بار عینک آفتابی زدی ...
11 مرداد 1393
1049 15 22 ادامه مطلب

دخترم 14 ماهگیت مبارک

یادش بخیر پارسال همین روزها بود که دلخوش بودیم به گردن گرفتنت . . . چقدر هیجان داشتیم چقدر خوشحال بودیم از اینکه دو ماهه شدی . . . لذتش هنوز هم برایمان باقی است . . . یاد آن صورت گرد و کوچکت هنوز  هم شادمان میکند . . . مرور عکس هایت به اندازه ی همان موقع برایمان شیرین است حالا یک سال از آن موقع میگذرد و شیرینی ات نه تنها کمتر نشده بلکه روز به روز شیرین تر و خوردنی تر میشوی نگرانی هایم نیز با بزرگ شدنت تغییر کرده یا نمیدانم شاید هم بزرگتر شده باشد اما دوستشان دارم این دل نگرانی های مادرانه ام را ولی همه شان به خاطر دوست داشتنت هست نه چیز دیگر این اواخر آنقدر تغییر کردی که خودم هم در تعجبم بیشتر حرف ها...
3 مرداد 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنسس سلنا می باشد